محمد بن جرير الطبري (مترجم: جمعى از علماء در نيمه دوم قرن چهارم)
1469
جامع البيان عن تأويل آي القرآن (تفسير طبرى) (فارسى)
مرا خود گنجها بسيارست و همه ميراث يافتهام از پدران . اين پرى گفت پس اگر ترا اين به كار نىبست مرا خواهرى است كه هيچ آدمى بر پشت زمين نيابى بديدار او . اگر خواهى تا او را بزنى به تو دهم . ملك چون حديث خواهر شنيد گفت روا باشد ، خواهم كه او را بزنى به من دهى . اين پرى گفت اگر خواهر مرا خواهى ترا نزديك كسان من بايد آمدن . ملك گفت مرا كجا بايد آمدن ، و جايگاه تو كجا باشد ؟ اين پرى گفت من ترا ببرم و لكن چنان بايد كه تو تنها باشى و هيچ خلق با تو نباشد ، و من ترا بجاى خويش برم . اين ملك گفت روا باشد . پس اين پرى هر دو چشم ملك به بست استوار ، و او را همى برد با خويشتن ، چندانچه يكى يك بانگ زمين برود . پس اين پرى او را بنشاخت و چشم او بگشاد . اين ملك بوسرح چنان ديد كه او اندر باغى است چون بهشت ، و بدان باغ اندر گونه گونه ميوهها بود ، و پيش ملك همى آوردند تا او همى خورد با طعامهاى الوان . پس كنيزكان بسيار همى آمدند . تا يك زمان برآمد ، خواهر اين پرى همى آمد . پس اين برادر آن خواهر خويش پيش ملك بنشاخت ، و آن كنيزكان را همه بر سر او بپاى داشت . ملك چون بدان زن پرى انه رنگرست هوش ازو برفت از نيكويى كه آن زن بود . پس برادرش را گفت اكنون او را بزنى به من ده . گفت سپاس دارم و او را بزنى به تو دهم ، و لكن عادت او نخست با تو بگويم و عرضه دارم . بدانكه تو ملكى از فرزندان آدم و تو از گوشت و استخوانى ، و خداوند عزّ و جلّ ترا از گل آفريدست و او را از روشنايى و زفانهء آتش آفريدست . و اين آنست كه خداى عزّ و جلّ گفت : خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخَّارِ .